زندان ذهن
آه به این دنیا آمدم بی اختیار
در میان زندانم زندانی به پهنای جهان
زندانی به پهنای كل تفكرات زندانی
در میان جهلم
در میان ترسم
در میان دروغم
به پهنای كل جهان ظلمانی
چه كنم در میان این خوابان تشنه خواب و اسارت
چه كنم در اینجا كه پنجره و روزنی هم نیست
تا روشن شود ذهن تاریك
پنجره ای نیست تا نسیم آزادی بوزد
دلها چون كوه سنگ شده
دیوها همه را سنگ كرده اند
و همه در خواب و اسارت
تیشه ای برداریم
و این دیوار رو خراب كنیم
كه شاید نسیمی بوزد
صدایی شنیده شود
نوری بر دلها بتاید
و یخ دل را آب كند
آه گرچه بی اختیار به دنیا آمدهام
ولی باید با اختیار زندگی كنم .
شعری از آیدین فروغی
